بچه که بودم_حالا یادم نیست دقیقا کی، چون بچگیِ آدم می تواند تا همین دو روز پیش هم باشد خب_ فیلمی دیدم که نه اسمش یادم مانده، نه قصه اش و نه اول و آخرش و از قضا همیشه در تمام عمرم دلم می خواسته دوباره ببینمش و چون هیچ چیزش یادم نمانده، خواستنم به توانستن نرسیده! همان فیلم صحنه ای داشت که در تمام سالهای گذشته یک گوشه دنج از ذهن و روحم را اشغال کرده و هرچند وقت یکبار، توی خواب یا بیداری سروکله اش پیدا می شود و با یک چشمک ریز می بَرَدَم به عوالم فیلمِ گم شده زندگی ام. ماجرای صحنه به متوقف شدن زمان برمی گردد! پسرکِ فیلم به گمانم ساعت خاصی داشت که میتوانست زمان را متوقف کند، وقتی زمان متوقف میشد، همه چیز و همه کس خشکشان میزد، حتی برگهای پاییزی که در حال فروریختن از درختها بودند بین زمین و آسمان می ماندند! همه چیز متوقف میشد ولی زندگی به گمانم وجود داشت... وقتی بعد از مدتها به وبلاگ قدیمی خودم و رفقا سر زدم، حس کردم همان پسرک ساعتش را دست گرفته و با یک فشار کوچک زمان را متوقف کرده روی سال ۱۳۹۴! همه وبلاگها توی آن محدوده زمانی مانده بودند...انگار زمان مرده باشد و زندگی مانده و سرِ پا!
راستش دلم خواست برگردم اینجا، بعد از اینجا هیچ جا برایم خانه زندگی نشد! دلم خواست درِ خانه ام را باز کنم، گردگیری اش کنم و دوباره سرِ پا کنم این مجازآبادِ دوست داشتنی ام را. بگذار همه در اینستا و توئیتر و گوگل پلاس و تلگرام خوش باشند، هیچ کدام از آنها دلم را مثل وبلاگ و مثل امروزنوشت اهلی نکرد، همه شان بعد از مدتی برایم رنگ باختند! حتی بقیه وبلاگهایی که بعدها سعی کردم تویشان نفس بکشم!
برمی گردم به خانه اصلی ام...
امروزنوشت مال من است!
برچسب:
نویسنده: بهراد مقدم